خرید بک لینک

باز هم در مرحله ای هستم که یک شعر خوب می تواند تیز شود ، به زیر پوستم نفوذ کند ، خون را پس بزند و مستقیم به استخوان ضربه بزند . در این مرحله ، که شعر های خوب درد می کنند ، باید پنهان شوم و تا خوب شدن ، هیچوقت نزدیک چیزی نشوم .

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

می خواهم طرح گریز را ارائه دهم . زیرا باز هم قرار است اجرایش کنم . هر چند سال یک بار ، من به غول می رسم . نمی دانم غول مرحله آخر است یا نه ! ولی غولی ست که هیچ وقت نمی توانم شکستش دهم . قبل از رسیدن

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

واقعا و واقعا تلاش می کنم تا درون دیگران را نبینم . خیلی کار سختی ست و تظاهر به ندیدنش سخت تر است . وقتی حرف می زنند نمی توانم بفهمم چه می گویند زیرا درواقع مشغول دیدن جانوران عجیب درونشان هستم . از

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

ساعت ۹ صبح نیک کیو را پخش می کنم . می گوید : do you feel what i feel dear . روی تخت می نشینم . ملحفه به هم ریخته با مقداری نور زمستانی تزیین شده است . به نظرم زیبا می آید . شبیه به صبح بعد از جنگ . ام

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

ببین ! همه چیز را پیچیده کردی . لمس کردن نور و به خواب فکر کردن و قطع وابستگی ات به هرچیزی غیر از نور و خواب فقط تو را غمگین و از دیگران جدا می کند . تو نمیتوانی فقط با لمس نور و خواب دیدن در این سی

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

گاهی اوقات از خودم مصاحبه می کنم . احوال پرسی می کنم و بعد از گذشته و آینده می پرسم .مصاحبه هایم برایم مهم است و حتما باید ماهی یک بار انجام شود . امشب این کار را کردم و با یک سکوت مطلق نیم ساعته مو

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

در این عصر از زندگی ام ، سنگینی دست های زیادی را روی خودم احساس می کنم . دستی روی لب هایم ، دو دست روی شانه هایم ، دستی به گودی کمرم ، دو دست قفل شده روی سینه ام ، دستی حلقه شده به روی گردنم و چهار

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

تن رنج کشیده ای که در این ساعت به عمق لحاف فرو رفته ، به شکل ذره هایی کوچک ، از روح جدا می شود . خواب در این ساعت کاملا متفاوت است . جسم خود را نیازمند تر از روح می داند و تصمیم می گیرد به جای روح ، تجزیه شود . روح که کمتر تجربه یک جا ماندن را دارد ، بی قرار می شود و سناش بالا می رود . ساعت نه شب ، وقتی جسم و روح دوباره به هم می پیوندند ، وقتی بیدار می شوم ، احساس می کنم برای همه چیز دیگر دیر شده است .

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

بله ، می خواهیم از آن درک های ظاهری شویم . می خواهیم در مکالمه هایمان حتما ''منم همینطور'' را بشنویم . می خواهیم از تایید مخاطبمان تغذیه شویم . بله ، می خواهیم وارد کشتارگاه خودمان شویم . قطعا احساس

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

جیرجیرک روزهای خوب ،متاسفم که کلمات ِمحدود و مزخرف ، در وصف تو عاجزاند . اما من تلاشم را می کنم :دیر آمدی . با چای و کوله ات . قند را بین لب های باریک ات گذاشتی و کمی نوشیدی . گردن پاک ات ، با هر قلو

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 3:22

صفحه بندی